تبلیغات
aftab - مطالب خرداد 1390

























aftab



برای تو برای همیشه فرهادم

برای اینکه بگویم نرفتی از یادم
 
به جای هدیه برایت غزل فرستادم 

هنوز کوچ تو را کوچه کوچه می گریم

که کوچه گردترینم برس به فریادم

چه می شود که بیایی سراغ من گیری

قدم ز لطف گذاری به غصه ابادم

برای تو که دلشوره های شیرینی

قسم به عشق برای همیشه فرهادم

قفس برای من پر شکسته زندان نیست

اگر به دیدنم اید دوباره صیادم

مرا شکستی و دل شاد از شکستن من
 
به شادمانی تو شادمان و دلشادم

سپرده ام دل خود را به دست عشق و خوشم

که موج غم نکند هیچ گاه بنیادم

نوشته شده در دوشنبه 30 خرداد 1390 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |

عجب رویای دلنشینی

من در آغوش تو

تو در آغوش من

به یک باره خیسی گونه ام را از اشکهایت احساس کردم

نا خود آگاه اشکهایم هم ساز با چشمانت شروع به باریدن می کنند

به آرامی در گوشت نجوا میکنم

چرا اینگونه از خود بیخودی، عشق من؟

و چه بی ریا و صادقانه می گوئی

از نگاه عاشقانه تو
. . .

عجب رویای دلنشینی


نوشته شده در جمعه 27 خرداد 1390 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |

نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم

می خواهم از دنیا دلم را پس بگیرم

می خواهم امشب برگ برگ هستیم را

از شاخه های این شب نارس بگیرم

من آمدم تا حجم اقیانوس را از

جغرافیای شانه ی اطلس بگیرم

کولی شدم تا مثل تقدیر نگاهت

آیینه را از هر کس و ناکس بگیرم

اما چه با من می کند چشمت که باید

هم  گفته، هم  نا گفته ام را پس بگیرم

کر نیستند این ناکسان اما چگونه 

داد خود از این لشکر کرکس بگیرم

ای تلخ شیرین- شوخ تند- ای 

مرگ...

بگذار...

کام خود از آن خنده های گس بگیرم

ای با تنم از عطر کافور آشنا تر

نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم

دلتنگم از جنجال جنگی سرد اینجا

با زندگی می خواهم آتش بس بگیرم...


نوشته شده در دوشنبه 23 خرداد 1390 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |

امشب !
راستی چرا امشب !؟
چرا همش شب ؟! چرا روز نه ؟! چرا سحر؟! چرا ماه ؟!

 خورشید نه! و هرچی چرا که باید از عشق پرسید !

بازم سحر شد هوای کوی تو امد بر سرم و نسیم سحر بود

 که مشام دلم رو نوازش داد از یاس پرسیدم نمیدونی چرا ؟

 چرا دلم اینطوریه؟ چرا هی بال بال میزنه و هیچ هم صداش در نمیاد

 گل یاس چشمای نازش رو بهم دوخت و گفت ....

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند   

 واندر ان ظلمت شب آب حیاتم دادند

چشمامو بستم و دل به صدای نازنینش دادم و او هم همینطور

 یه ریز گفت و گفت تا خاموش شد ...

چشمامو بازکردم که ببینم چرا ساکت شده دیدم گلم ....


نوشته شده در جمعه 20 خرداد 1390 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
 
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
 
وجودم از تمنای تو سرشار است
 
زمان در بستر شب خواب وبیدار است
 
هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان باز
 
خیالم چون كبوتری وحشی می كند پرواز
 
رود آنجا كه می بافند كولی های جادو ، گیسوی شب را
 
همان جاها، كه شب در رواق كهكشان ها عود می سوزند
 
همان جاها، كه اخترها ، به بام قصرها ، مشعل می افروزند
 
همان جاها، كه راهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
 
همان جاها، كه پشت پرده شب ، دختر خورشید فردا را می آرایند
 
همین فردای افسون ریز رویائی
 
همین فردا كه راه خواب من بسته است
 
همین فردا كه روی پرده پندار من بیدار است
 
همین فردا كه ما را روز دیدار است
 
همین فردا كه مارا روز آغوش و نوازش هاست
 
   همین فردا ، همین فردا.......
 
.....من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
 
زمان ، دربستر شب ، خواب و بیدار است 
 
سیاهی تار می بندد
 
چراغ ماه ، لرزان ، از نسیم سرد پاییز است
 
دل بی تاب و بی آرام من ، از شوق لبریز است
 
به هر سو ، چشم من رو می كند : فرداست
 
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
 
قناری ها سرود صبح می خوانند
 
.....من آنجا، چشم در راه توام . ناگاه :
 
       ترا ، از دور می بینم كه می آیی
 
                ترا از دور می بینم كه می خندی
 
                         ترا از دور می بینم كه می خندی و می آیی
 
.....نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
 
سراپا چشم خواهم شد
 
ترا در بازوان خویش خواهم دید
 
سرشك اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
 
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم شست
 
برایت شعر خواهم خواند
 
برایم شعر خواهی خواند
 
تبسم های شیرین ترا ، با بوسه خواهم چید
 
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ...


نوشته شده در سه شنبه 17 خرداد 1390 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |

مطمـئن باش كه خداوند تو را عاشقانه دوست دارد... چون در هر

 بهار برایت گل می فرستد و هرروز صبح آفتاب را به تو هدیه 

می كند. پروردگار هستی با این كه می تواند در هر جائیاز دنیا

 باشد ، قلــب تو را انتخاب كرده و تنها اوست كه هر وقت

 بخواهی چیزی بگوئی گوش می كند

نوشته شده در یکشنبه 15 خرداد 1390 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |

قسم به ان ستاره ها                                     كه لحظه لحظه با من است

قسم به موج اشك چشم                                كه غم گرفته قلب خسته ام

تو اخرین گلا یه ای                                      تو اخرین تبسمی

چه عا شقانه دیدمت!                                    چه عاشقانه خواندمت!

اگر گل امید تو                                              دوباره باز بشكند

تمام لحظه های من                                       پر از ستاره می شود

صدای خنده های من                                     به جای كهكشانی ات

                        غزل غزل سروده می شود

                              


نوشته شده در پنجشنبه 12 خرداد 1390 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |

چند صباحی بود به در و دیوار اتاقم

خبر از سختیهای دل میدادم

اما...

اما...

اما دیشب همه ی دیوار

با تمام سختیهایم

روی سرم آور شد

امشب از درد تنهایی خواهم مرد

در این فكرم كه امشب با كه سخن بگویم...؟


نوشته شده در دوشنبه 9 خرداد 1390 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |

نمی دانم چه می خواهم خدایا ، به دنبال چه می گردم شب و روز 

چه می جوید نگاه خسته من ، چرا افسرده است این قلب پرسوز 

ز جمع آشنایان می گریزم ، به كنجی می خزم آرام و خاموش 

نگاهم غوطه ور در تیرگیها ، به بیمار دل خود می دهم گوش 

گریزانم از این مردم كه با من، به ظاهر همدم و یكرنگ هستند 

ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پیرایه بستند 

از این مردم كه تا شعرم شنیدند ، برویم چون گلی خوشبو شكفتند 

ولی آن دم كه در خلوت نشستند ، مرا دیوانه ای بدنام گفتند 

دل من ای دل دیوانه من ، كه می سوزی از این بیگانگی ها 

مكن دیگر ز دست غیر فریاد ، خدا را بس كن این دیوانگی ها 

نوشته شده در جمعه 6 خرداد 1390 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |


امروز دلم را اندوهی بزرگ فرا گرفت

نمیتوانستم بپذیرم که بخش عظیمی از من که روزی بهترین بود سرزنده

سهمش از زندگی همین باشه

سهم من از بودن از کجاست تا به کجا؟؟؟؟؟؟؟

سهم من از بودن تا شدن به کجا؟؟؟؟؟؟؟

دلم امروز خیلی شکست؟؟؟؟؟

 گریه کردم گریه ائی که تا به حال لمسش نکرده بودم

و از صمیم قلب مرگم را از خدا طلب کردم چون واقعا خسته بودم از این دنیا

از این زندگی و از این مردم از این مردم و از این مردم

که یک باره  صدائی در درونم به ناگاه گفت طاقت بیار!! طاقت بیار!!

مثل همیشه قوی باش تسلیم نشو لحظه های تسلیم نقطه های فرودن

سستی مانع تجربه کردن رازهای بزرگ است

و تو باید برای دریافت بزرگی وجودت از خودت عبور کنی

طاقت بیار طاقت بیار!!!

این دنیا زیباست هرچه که در آن نازیباست تنها تصور و ادراک ماست

زندگی رمز است و رمز هرکس با روش زندگی کردن

او نوشته میشه

چه کسی میدانه که در درون تو چه میگذره و یا چه اتفاقی در حال رخ دادنه

این اتفاقات که الان تو را آزرده میکنند و با عث رنجش تو میشوند

روزی قطعه ائی از تن تو بودند و در کشاکش روزگار

تو انها را با خود حمل میکردی و از ترس دوری

به آنها محکم تر مچسبیدی پس حال هم رنجش را تحمل کن

تحمل کن و طاقت بیار هر نوری باز تابشی داره

و هر عملی عکس العملی این هم نتیجه اعمال خودته

پس قوی باش مرگ تنها راه فراره

 انسانهای قوی هرگز به دنبال مرگ نیستند

 

نوشته شده در سه شنبه 3 خرداد 1390 ساعت 09:00 ق.ظ توسط نظرات |

دنیا چه زیبا

دنیا چه بزرگ

من در این دنیا پی چیزی می گشتم

پی عشقی شاید

پی دوستی

لبخندی

منتظر ماندم

بادی می آمد

چه کسی با من حرف می زد

گوش دادم

ولی نفهمیدم

به راه افتادم

دختری بود سر راه

دختر آرزو ها شاید

شستم ذهنم را

امیدوارم کردم خودم را

من چه سبزم امروز

چه قدر من خوشحالم

نکند اندوهی رسد از پس کوه

چه کسی پشت این عشق است

خداست

آری

تا عشق هست زندگی باید کرد

شب زمستان است

تنگ و تاریک

سرد و بی روح

اماعشق هست

محبت هست

دوستی هست

در دل من چیزی است

مثل یک بیشه ی نور

مثل یک رویای ابدی

و چنان بی تابم که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت

بروم تا ته عشق

دور ها آوای عشقی است که مرا می خواند

 


نوشته شده در یکشنبه 1 خرداد 1390 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin