تبلیغات
aftab - مطالب اردیبهشت 1390

























aftab

زمان نمی گذرد

عمر ره نمی سپرد

صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است

نه شنبه است و نه جمعه

  نه پار و نه پیرار است

 جوان و پیر کدام است؟

  زود و دیر کدام؟

اگر هنوز جوان مانده ای به آن معناست

که عشق را

به زوایای جان صلا زده ای

ملال پیری اگر می کشد تو راپیداست

که زیر سیلی تکرار

 دست و  پا زده ای

زمان نمی گذرد

صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است

خوشا به حال کسی

که لحظه لحظه اش از بانگ عشق سرشار است.


نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |

هزار شب

شعر نوشتم و شاعر نشدم

اما نشان رد پای سبزت

در كوچه باغ بلوغ ِرؤیا

هزار شب شاعرم كرد !

نگفتمت ؟...


تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو بهاری

نه!

بهاران از توست

تو چنان شبنم پاک سحری

نه!

از آن پاک تری

از تو میگیرد وام

هر بهار اینهمه زیبایی را

ای بهین باغ بهارانم تو......

 

 


نوشته شده در دوشنبه 26 اردیبهشت 1390 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |


می دانم که در آسمان، نقش خورشید را به تو داده اند!

لیاقتم،به ذره ای نور هم نیست!

ولی بگذار در سایه ی نورت

در جایی کوچک و ساکت

شاید، دلت!

پناه بگیرم....

دوستت دارم...


نوشته شده در شنبه 24 اردیبهشت 1390 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |


گــــرمـــی دستهـــای تــــو

آتشـــــی است که   بـا آن

تمـــــام وجــــودم را گــــرم خواهــــم کـــرد

حتـــی در سرمـــای زمستــــان

وایــن یعنـــی همـــان دوســــت داشــــــتن

و مـــن بـــرای دوســــت داشــــــتن

دلیــــل نمـــی خواهــــم

همـــین دستهـــای تـــو کـــافــــــی است ..

   


نوشته شده در چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |


خدایا کمکم کن تا عاشقانه ترین نگاه ها را در چشمانش بریزم ،

خدایا کمکم کن تا در بعد عشق او بهترین و شیرین ترین باشم ،

به من کمک کن تا سرودن عشق را به هنگام طلوع آفتاب هر بام بر لبانش جاری سازم

و راز عشق را در گوشش سر دهم ،

خداوندا او را نگه دار که من به عشق او زنده ام ...

 


نوشته شده در دوشنبه 19 اردیبهشت 1390 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |

آبی آسمان را بر باور یاس های کبود گره زدم... گفتم شاید تو بیای

احساس کردم دلم حسن تعبیری خواهد شد برای دل شیفتگانت

اما هنوز من و آبی آسمان و یاس های معصوم چشم براه تو نشسته ایم

هنوز نیامدی اما...

جای قدم هایت بر گلبرگ سرخ قلبم به جا مانده ...

دلم تنگ است...

 

نوشته شده در جمعه 16 اردیبهشت 1390 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |


 شنبه:  با نگاهی عاشقانه مست شدم !

 

       یک شنبه: به او گفتم گرفتارت شدم!

      

      دو شنبه: همچو لیلی عاشق صحرا شدم!

 

       سه شنبه: بی وفایی کرد ومن گریان شدم.

 

       چهار شنبه: اسیر هجرانش شدم!

  

          پنج شنبه: او رفت ومن در عاشقی فانی شدم!

 

              جمعه: بی او تنها شدم واز تنهایی مردم !!


نوشته شده در چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 ساعت 09:05 ق.ظ توسط اشعه |

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود


رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم


رفتم مگو مگو که چرا رفت ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح

بیرون فتاده بود بیکباره راز ما


رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی


من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت و جدان گریختم


ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر


روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

فروغ فرخزاد

نوشته شده در سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |

راه دور است و پر از خار بیا برگردیم

سایه مان مانده به دیوار بیا برگردیم



هر زمانی که تو قصد سفر از من کردی

گریه ام را تو به یاد آر بیا برگردیم



 

این کبوتر که تو اینسان پر و بالش بستی

دل من بود وفادار بیا برگردیم

 

ترسم اینجا که بسوزد پر و بال عشقم

یا شود حاصل تکرار بیا برگردیم



یک غزل نذر نمودم که برایت گویم

گفتم آنرا شب دیدار بیا برگردیم



باز گفتی که برایم غزل از عشق بگو

یک غزل میخرم اینبار بیا برگردیم



من که عشقم به دو چشم تو دخیلی بسته است

 عشق من را مکن انکار بیا برگردیم


نوشته شده در یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |

وقتی با تو هستم....

دیگر هیچ نمیخواهم.

تو تنها با حضورت و این که بودی خودت بودی..

معنای عشق را به من تشنه نمایاندی..

معنای زتده بودن من با تو بودن است .

نزدیک.....

دور......

رها.....

اسیر.......

دلتنگ.....

شاد.......

معنای عشق نیز در سرنوشت من با تو...

همیشه باتو بودن است وبرای تو زیستن است.



نوشته شده در پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |

کاروان رفته بود و دیده من

همچنان خیره مانده بود به راه

خنده میزد به درد و رنجم ، اشک

شعله میزد به تار و پودم اه

رفته بودی و رفته بود از دست

عشق و امید زندگانی من

رفته بودی و مانده بود به جا

شمع افسرده جوانی من!

شعله سینه سوز تنهایی

باز چنگال جان خراش گشود

دل من در لهیب این اتش

تا رمق داشت دست و پا زده بود!

چه وداعی،چه درد جانکاهی!

چه سفر کردن غم انگیزی

نه نگاهی چنان که دل میخواست

نه کلام محبت امیزی

گر در انجا نمیشدم مدهوش

دامنت را رها نمیکردم

وه چه خوش بود، کاندر ان حالت

تا ابد چشم وا نمیکردم

چون به هوش امدم نبود کسی

هستی ام سوخت اندر ان تب و تاب

هر طرف جلوه کرد در نظرم

برگ ریزان باغ عشق و شباب

وای بر من، نداد گریه مجال

که زنم بوسه ای به رخسارت

چه بگویم ،فشار غم نگذاشت

که بگویم : "خدا نگهدارت "

کاروان رفته بود و پیکر من

در سکوتی سیاه میلرزید

روح من تازیانه ها میخورد

به گناهی که : عشق میورزید

او سفر کرد و کس نمیداند

من در این خاکدان چرا ماندم

اتشی بعد کاروان ماند

من همان اتشم که جا ماندم


نوشته شده در سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |


 دیـــگـــــــــــــر به خلوت لحظه‌هایــــــــــــــــم عاشقانه قـــــــدم نمی‌گذاری،

 دیگر آمدنت درخیالــــــــــــــــــــــــــــم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت.

سنگیـــــــــــــــنی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .

من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمــــــــــان را صبوررانه گذرنده ای؟!

من نگاه ملتمســـــــــــم را در این واژه ها پر کرده ام که شایـــــــــــــــــد ....

دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیـــــــــده است.

و دستهایم بــــــــــــیش از هر زمان دیگر نام تــــــــــــــــــــــــــو را قلم می زنند .

 و در این سایه سار خیـــــــــــــــال

 با زیباتریـــــــــن رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم.

نگاهت را جادویــــــــــــی می کنم که شاید با دیدن تصویــــــــر چشمهایت جادو شوی .

تا به حال نوشته بودم ؟

به گمانـــــــم نه !

پس اینبار برایت می نویسم که :

دست نوشته هایــــــــــت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند.

می‌خواهـــــــــــمـــت هنوز ؟؟؟

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردیـــــــــــد در باورهایم ریــــــــشه می دواند 

اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنــــــــــم ...

که حتی اگر چشمانـــــــــت بیگانه بنگرند.

می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.

هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیـــــــــــشه‌هایم بشــــــــــــوید.

و اینــــــــها برای یک عمـــــــــــر سرخوش بـــــــــــودن

و شـــــــــــــــیدایـــــــــــــی کردند کافـــــــــــــی است.

به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :

دلــــــتـــــنــــــگت شـــــــــده ام به همـــــین سادگـــــی


نوشته شده در شنبه 3 اردیبهشت 1390 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |

دلم تنگ شده... دوباره زده به سرم... دوباره چشام بارونی شد.. دوباره غم تو دلم نشست... ای خدااا..

* می دونم امشب باز اشکام مهمون بالشم میشــــه..

* آهنـــــــگ ته سیگـــــار از رســــتـــــــاک چقـــدر آروم و قشـــنگــه..

* تو بعضی شهرا نم نـــم بارون زده.. بــــارون پـــــاییزی .. ای خدا...

 دلم واســـه بــــــارون تنــگه..

 واســــه برگ ریزون پاییز.. چی می شد دانشگاهم یــه جـــــــا دیـــگه بود..

 دلم پـــــــــاییز و بـــــــارون می خـــــــواد..

* خوش به حـــــال خالــه ام که سوئــــده.. فقط دو مــــاه از ســـــال آفتــــــاب دارن ..بقــیـه همش بـــــارون و هوای ابریــــه..

* دعــــــا کنیـــــــد واســـــه همـــه اونایی که طرد شدن..


نوشته شده در پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin