تبلیغات
aftab - مطالب اسفند 1389

























aftab


بوی خاک میدهد، دالان خسته ی ذهنم، که این روزها پر شده از دود و آه مردمانم.

آدمیت را خاموش کردند با شعله های مفروط و منوط بر تباهی و سستی

مگر انسان عاقل گلدان در دست را می شکند ؟

یا سنگی بر سر بی گناه می کوبد؟

یا مشت بر عشق ، می کوبد؟

دیدی؟ این روزها  عقربه های ساعت  هم با شرم می دوند؟ گویا میخواهد زودتر این پلیدی به پایان برسد.

این بیداری ساعت را چه سود که ما همه در خوابیم!

چه بگویم که این روزها  واژه ها نیز ما را به تسمخر می گیرند وقتی دستی به دروغ دستی می گیرد.

و می گرید کودکی خسته در درون جسمی بزرگ که هیچ نفهمید!

و بسیاری زیستن و چه زشت زیستن .

و چه اندک معرفتی که تابود شد

چه بسیار دستانی که در داستانی قطع شدند که به خیانت برمی گشت.

مرا که اندوه دل ، بسیار بود خاموش گشتم و کشته شدم در بی کسی ام.

می بینید؟ خدا هم این روزها خاموش است.

نوشته شده در یکشنبه 29 اسفند 1389 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |

  یکی بود یکی نبود  اونکه بود تو بودی اونکه تو قلب تو نبود من بودم

       یکی داشت یکی نداشت اونکه داشت تو بودی اونکه جز تو کسی نداشت من بودم
 
       یكی خواست یكی نخواست اونكه خواست تو بودی اونكه نخواست از تو جدا شه من بودم

      یكی گفت یكی نگفت اونكه گفت تو بودی اونكه دوستت دارم رو به هیچكی جز تو نگفت من بودم

نوشته شده در یکشنبه 29 اسفند 1389 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |


تو نگرانم نشو همه چیز را یاد گرفته ام

امشب همه چیز رو به راه است همه چیز آرام آرام..... باورت می شود؟!

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم (( با یاد تو )) 
       
تو نگرانم نشو  همه چیز را یاد گرفته ام

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام

یاد گرفته ام چگونه بیصدا گریه کنم

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشتم بیصدا کنم

تو نگرانم نشو  همه چیز را یاد گرفته ام

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی

یاد گرفته ام...نفس بکشم بدون تو...وبه یاد تو

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

وجای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم

تو نگرانم نشو  همه چیز را یاد گرفته ام

یاد گرفته ام بدون تو بخندم

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم ... و بدون شانه هایت...

یاد گرفته ام .... که دیگر عاشق نشوم به غیر تو...

یاد گرفته ام که دل به کسی نبندم

ومهمتر از همه یاد گرفته ام که با یادت زنده باشم و زندگی کنم

اما هنوز یک چیز هست که یاد نگرفته ام

که چگونه ..... برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم..

و نمی خواهم که هیچوقت یاد بگیرم

تو نگرانم نشو ... !

نوشته شده در جمعه 27 اسفند 1389 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |

توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره

واسه من تنهایی درده  درده هیچکسو نداشتن

هر گل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتن 
 
دیگه باور کردم باید تنها بمونم

تا لحظه مرگم شعر تنهایی بخونم...

نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند 1389 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |


به اندازه ی تمام غروبها می گیرد...


چشمهایم را فراموش می كنم...


اما دریغ كه گریه ی دستانم نیز مرا به تو نمی رساند...


من از تراكم سیاه ابرها می ترسم و هیچ كس...


مهربانتر از گنجشكهای كوچك كوچه های كودكی ام نیست...


و كسی دلهره های بزرگ قلب كوچكم را نمی شناسد...


و یا كابوسهای شبانه ام را نمی داند...


با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست...


از دل هر كوه كوره راهی می گذرد...


و هر اقیانوس به ساحلی می رسد...


و شبی نیست كه طلوع سپیده ای در پایانش نباشد...


از چهار فصل دست كم یكی كه بهار است...من هنــوز تورا دارم....

نوشته شده در دوشنبه 23 اسفند 1389 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |


لحظه های پر التهابم را دیوونه وار پشت سر می گذارم که شاید سرنوشت نا معلومم از پس آن

لحظه ها نمایانگردد و

این لحظه ها شاید می تونست برای من بهترین لحظات باشه و حالا بدترین . 

خدایا التهاب وجودم به هیچ وجه آرام پذیر نیست این ثانیه ها برای من مرگبارترین ثانیه ها

 خدایا چرا پایان پذیر نیست. 

سردرگم به دنبال یه سایه که شاید منو از این نا آرومی نجات بده ولی خستگی روحمو چه 

جوری درست کنم اینقدر

 خسته و کلافه ام

 که احساس می کنم  آروم آروم دارم نابود می شم 

کاشکی نابود می شدم و اینهمه با تنهاییم زجر نمی کشیدم اینقدر نشستم به آینده نا

معلومم فکر کردم

که احساس می کنم ممکنه من آینده ای نداشته باشم هیچکس هنوز نمی تونه باور کنه منم 

ممکنه از تنهاییم

 زجر بکشم

 اینقدر دلم پره که دلم می خواد با یکی اینقدر حرف بزنم که به احساس خالی بودن برسم 

اینقدر گریه

بهار را با وجود تو می خواهم و تو را با تمام قوا می طلبم، 

می طلبم که بیائی و مرا با خود همسفر کنی و لحظات شیرین گذشته را با هم تداعی. 

ولی افسوس که تو رفته ای برای همیشه و من هم تورو در گوشه قلبم پنهان کرده ام 

ولی هنوز برای من همان عزیز گذشته ای ولی من دیگه برای رفتنت زار نمی زنم بلکه یاد گرفتم که دیگه

برای یه چیز از دست رفته بی تابی نکنم

ولی با تو بودن برای من یه امتیاز بود، امتیازی که به من یاد داد که چه جوری با طبیعت ارتباط برقرار کنم و ضربه

 نخورم.

نوشته شده در یکشنبه 22 اسفند 1389 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |

کاش آسمون حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک

 کویرمی کرد.کاش دلها آنقدر صاف بودکه دعاها قبل ازپایین اومدن
 
دستها مستجاب می شدکاش مهتاب با کوچه های  تاریک شب آشنا تر بود.

کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد.کاش در

 قاموس غصه ها, شکوه لبخند در معنی داغ اشک گم نمی شد

کاش مرگ معنای عاطفه را می فهمید

 کاش...کاش ...کاش.....

نوشته شده در شنبه 21 اسفند 1389 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |

شب لحظه ی رسیدن به تو بود و عشق جاده ی وصال شب تاریك بود و

جاده پر از حادثه .فانوس به دست خود را به سمت باد سپرده بودم  و آمدم

 آمدم ای كه انتهای آن تو بودی ،

ماندم در دو راهی خیال و تردید و با خیال لحظه های شیرین با تو بودن را فریب

 دهم

 یا پا در جاده ای نهم كه انتهای آن تو بودی تا مرگ به یكباره بر

دستانمان بوسه زند .راه دراز بود .انتخاب سخت بود بودن با خیال تو و ماندن

 یا رفتن و نبودن با تو پا گذاشتم در جاده ای كه تردید پشتیبان آن بود نه خواب

 داشتم

و نه خوراك می رفتم و می زیستم بدون آنكه زندگی كنم دیدم چه شكوهی

 دارد

 رنج فراق را تحمل كردن به امید رزوی كه بیایی و در ته این جاده ی

وهم آلود دستان مرده ام را بگیری می رفتم و ندانستم كه مرگ هم از آغاز راه

 با من است .

شنیده بودم كه مرگ ترسناك و پلید است می آید و در بهترین لحظه های عمر

 را می گیرد

 شیرینی جان را .اما من مرگ را دیده بودم مرگ همسفر من در این راه

 شومی بود

 كه نه می شد بازگشت و نه رفت.به ته خط رسیدن كار آسانی بود و مرگ

 تنها كسی بود

 كه می توانست برای عبورم چاره ای بیندیشد .من خاك شدم .

گذشت زمان جز گردی از اندامم به زمین چیز دیگری نگذاشته بود منتظر بودم

 و در انتظار روزی كه بیایی و در اوج نا امیدی دیدم كسی را كه آمده بود فانوس

 به دست ،

تو بودی آمده بودی اما نه به دنبال من با دیگری آمده بودی غریبه بود

 اما نه برای تو .وقتی دیدمتان فهمیدم كه صیاد حیله گر زمان تو را

همه ی وجودم را از من گرفته بود .كسی كه برای او جان خویش را در خاك

 كردم

 دیگر مال من نبود .به كنارم رسیدی خشك و بی روح گویی غریبه بودم

 برای چشمانت به كنارم رسیدی سرد و آرام و مرگ این بار گریبان

 تو را هم گرفت تو تلی از خاك شدی در آغوشم .وجودت در وجودم

 آمیخت و همسفرت چه بی اعتنا خاك مقدس وجودت را لگد كوب می كرد

 وقتی رسیدی دیدم از عشق جز تلی از خاك نمانده است خاكی كه

هر لحظه ممكن بود طوفانی بیاید و هر ذره اش را به جایی بیفكند .

آن لحظه بود كه دیدم چقدر عاشق مرگم ،مرگ مثل تو نبود مرگ بی وفا نبود

 مرگ مرا با تمام وجودش دوست داشت .

شب لحظه ی رسیدن به تو بود و عشق جاده ی وصال شب تاریك بود و

جاده پر از حادثه .فانوس به دست خود را به سمت باد سپرده بودم  و آمدم

 آمدم ای كه انتهای آن تو بودی ،

ماندم در دو راهی خیال و تردید و با خیال لحظه های شیرین با تو بودن را فریب

 دهم

 یا پا در جاده ای نهم كه انتهای آن تو بودی تا مرگ به یكباره بر

دستانمان بوسه زند .راه دراز بود .انتخاب سخت بود بودن با خیال تو و ماندن

 یا رفتن و نبودن با تو پا گذاشتم در جاده ای كه تردید پشتیبان آن بود نه خواب

 داشتم

و نه خوراك می رفتم و می زیستم بدون آنكه زندگی كنم دیدم چه شكوهی

 دارد

 رنج فراق را تحمل كردن به امید رزوی كه بیایی و در ته این جاده ی

وهم آلود دستان مرده ام را بگیری می رفتم و ندانستم كه مرگ هم از آغاز راه

 با من است .

شنیده بودم كه مرگ ترسناك و پلید است می آید و در بهترین لحظه های عمر را می گیرد

 شیرینی جان را .اما من مرگ را دیده بودم مرگ همسفر من در این راه

 شومی بود

 كه نه می شد بازگشت و نه رفت.به ته خط رسیدن كار آسانی بود و مرگ

 تنها كسی بود

 كه می توانست برای عبورم چاره ای بیندیشد .من خاك شدم .

گذشت زمان جز گردی از اندامم به زمین چیز دیگری نگذاشته بود منتظر بودم

 و در انتظار روزی كه بیایی و در اوج نا امیدی دیدم كسی را كه آمده بود فانوس

 به دست ،

تو بودی آمده بودی اما نه به دنبال من با دیگری آمده بودی غریبه بود

 اما نه برای تو .وقتی دیدمتان فهمیدم كه صیاد حیله گر زمان تو را

همه ی وجودم را از من گرفته بود .كسی كه برای او جان خویش را در خاك

 كردم

 دیگر مال من نبود .به كنارم رسیدی خشك و بی روح گویی غریبه بودم

 برای چشمانت به كنارم رسیدی سرد و آرام و مرگ این بار گریبان

 تو را هم گرفت تو تلی از خاك شدی در آغوشم .وجودت در وجودم

 آمیخت و همسفرت چه بی اعتنا خاك مقدس وجودت را لگد كوب می كرد

 وقتی رسیدی دیدم از عشق جز تلی از خاك نمانده است خاكی كه

هر لحظه ممكن بود طوفانی بیاید و هر ذره اش را به جایی بیفكند .

آن لحظه بود كه دیدم چقدر عاشق مرگم ،مرگ مثل تو نبود مرگ بی وفا نبود

 مرگ مرا با تمام وجودش دوست داشت .

نوشته شده در جمعه 20 اسفند 1389 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |

دوباره ،طنین ناله های باد،سكوت رؤیاهایم را می شكند و اینگونه می گذرد

 ،روزهای بی تو بودن

هر هنگام كه زردی پاییز نگاه خسته و پردردم را نوازش می كند ،بی اختیار به

 یاد چشمان معصوم تو می افتم

همیشه از خزان بیزار بودم ،چرا كه طراوت باغ را به یغما برد و از آن زمان كه

 چشمهای تو، آئینه ی رؤیاهایم شد،نفرتم از پائیز رنگ باخت

قبل از آمدنت ،زیبایی را در بهار می دیدم و بس!و چشمان تو ،اندیشه هایم را

 دگرگون كرد

همیشه انتظارهای تلخ ،در وجودم غوغا می كرد . می دانستم كه طبیعت

 یكسان نمی ماند ،آیا پاییزچشمان تو همیشگی بود ؟

و كه چه رؤیاهای شیرینی بود،چشمانت را خیره ماندن

چشم گشودم ،تنهایی به بالینم آمده بودكه تنها نمانم !تو رفته بودی

دیرگاهی است كه بی تو ،همه پائیز ها را در انتظار می گذرانم

همه رنگهای پاییزی را یك به یك می نگرم كه شاید رنگی از چشمان تو بیابم

مدتی است شعر تازه ای نگفته ام.افسوس كه پاییز چشمان تو بی همتا بود.


نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند 1389 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |

خـــدایا :

میخواهم برایم بگویی چرا خوابِ شبهای دلتنگیم تعبیر نمی شود؟

چرا هفت فصل عاشقی بهار ندارد ؟

چرا دیگر استجابت دعاهایم تمام شده ؟

میخواهم بدانم ! زمانه که مرا به بازی گرفته به

 بهشت میرود یا جهنم ؟


نوشته شده در چهارشنبه 18 اسفند 1389 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |


 
  دلم عجیب گرفته است

    
  و هیچ چیز،

 
     نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،

 
       نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

        
         نه هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند

 
            و فکر می کنم

 
               که این ترنم موزون حزن تا به ابد


                    شنیده خواهد شد....

نوشته شده در سه شنبه 17 اسفند 1389 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |

امشب باران می بارد. شیشه ی چشم بخارآلود است . چه صدای غریبی. انگار

هزاران قطره اشک،از چشم دختر آسمان جاری ست . صدای باران ، خش خش

برگها را زیر قدمهای تنهایی تفسیر می کند. صدای اشک که آمد ، دیگر صدای

 باران را نشنیدم...

نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند 1389 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |


۱)به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید .

۲) با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید برای اینکه وقتی پیرتر می شوید، مهارت های مکالمه ای مثل دیگر مهارت ها خیلی مهم می شوند .

۳) همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همان قدر که می خواهید نخوابید.
۴) وقتی می گویید: دوستت دارم. منظورتان همین باشد .

۵) وقتی می گویید :متاسفم. به چشمان شخص مقابل نگاه کنید .

۶) قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید .

۷) به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید .

۸) هیچ وقت به رؤیاهای کسی نخندید. مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند.

۹) عمیقاً و با احساس عشق بورزید. ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید .

۱۰) در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید .

۱۱)مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید .

۱۲) آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید .

۱۳) وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید،لبخندی بزنید و بگویید :چرا می خواهی این را بدانی؟

۱۴) به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیت های بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند .

۱۵) وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید :عافیت باشد .

۱۶) وقتی چیزی را از دست می دهید، درس گرفتن از آن را از دست ندهید .

۱۷) این سه نکته را به یاد داشته باشید: احترام به خود،احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن.

۱۸) اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند .

۱۹) وقتی متوجه می شوید که که اشتباهی مرتکب شده اید، فوراًبرای اصلاح آن اقدام کنید .

۲۰) وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید، کسی که تلفن کرده آن را در صدای شما می شنود .

۲۱) زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید .یک دوست واقعی کسی است که دست شما را بگیرد و قلب شما را

 لمس کند .این پیام را پیش خود نگه ندارید!

نوشته شده در چهارشنبه 11 اسفند 1389 ساعت 10:45 ق.ظ توسط اشعه |


رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                                                     

                                                به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق                                                                    

                                               تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟ 

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت                                                                  

                                                بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس                                                                

                                                       تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم                                                                    

                                                    وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                                                 

                                              به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوز یه قطره اشکتو  به صد تا دریا نمی دم                                                                 

                                                     یه لحظه با تو بودنو  به عمر دنیا نمی دم

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم                                                                      

                                                  قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم


نوشته شده در سه شنبه 10 اسفند 1389 ساعت 10:44 ق.ظ توسط اشعه |

در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم 
 

در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم

در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد و تلخت گریه کرد
 

در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه به یاد لحظه هایی که بودی و اکنون نیستی ایستادم و آرام گریه کردم

ولی اکنون می خندم آری میخندم به تمام لحظه های بچگانه ای که به خاطرت اشک هایم را قربانی کردم...


نوشته شده در دوشنبه 9 اسفند 1389 ساعت 10:41 ق.ظ توسط اشعه |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin