تبلیغات
aftab - مطالب بهمن 1389

























aftab

آسمانچیز عجیبیست ... نمی دانستم

عاشقی کار غریبیست ... نمی دانستم

زنده بودن به نفس نیست ... نمی فهمیدم

عشق کار همه کس نیست ... نمی فهمیدم

نوشته شده در پنجشنبه 28 بهمن 1389 ساعت 09:36 ق.ظ توسط اشعه |

 چون رهی عاشق بمانم تا ابد

جان فدایت می کنم من تا ابد

گر رهی در عاقبت رفت و ندید

من تو را دارم به تو خواهم رسید




نوشته شده در پنجشنبه 28 بهمن 1389 ساعت 09:30 ق.ظ توسط اشعه |

گریه كن در این شب تدفین نور

گریه كن بر این مسافرهای نور

باید امشب از شقایق بگذرم
 
از پل روی دقایق بگذرم

ای شقایق! لخته هایم را بگیر
 
ای تپش در عنفوان من بمیر

ای هجا ها! گونه ام را تر كنید

آرزوهای مرا پرپر كنید

نوشته شده در پنجشنبه 28 بهمن 1389 ساعت 09:26 ق.ظ توسط اشعه |

 من در خلوت تنهایی خویش تا اخرین 

نگاه در انتظار خواهم نشست و آنگاه 

که از دیدم خارج شدی ........

.......باز هم بهار است و ابر و باران 

بهار را دریاب که هر آغازی را پایانیست 

و انتهای هر بهاری سرمای خزان 

بهار را دریاب


نوشته شده در جمعه 22 بهمن 1389 ساعت 12:05 ب.ظ توسط اشعه |



یلدا که می شود غزلم ضجّه می زند

بر دفتری سیاه ، قلم ضجه می زند

یک دختر غریب غزل پوش می رسد

تا صبحِ صبح در بغلم ضجه میزند

یک دختر غریب نه ! او که آشناست

در من ، همیشه ،از ازلم ضجه می زند

شاید خدای من شود ، ای وای کفر شد

دارد مفاعلن فعلم ضجه می زند

در کوچه های شعر عزی لات می شود

حس حسادت هبلم ضجه می زند

چیزی نشد ! نترس ! فقط چشم سرد تو

یلدا که می شود غزلم ضجه می زند


نوشته شده در جمعه 22 بهمن 1389 ساعت 11:44 ق.ظ توسط اشعه |


خدایا نسیم نوازش كجاست ... كویرم ، سرآغاز بارش كجاست بیا تا به لبخند عادت كنیم ... به این راز پیوند عادت كنیم بیا ساده مثل چكاوك شویم ... بیا باز گردیم و كودك شویم


 به تو عادت دارم مثل پروانه به آتش مثل عابد به عبادت و تو هر لحظه که از من دوری من به ویرانگری فاصله می اندیشم . در کتاب احساس واژه فاصله یک فاجعه معنا شده است تو توانایی آنرا داری که به این فاصله پایان بخشی

نوشته شده در جمعه 22 بهمن 1389 ساعت 11:42 ق.ظ توسط اشعه |


 اشک هم با من شوریده نماند تا اخر خشک شد چشمه چشمان تر ناباور! سنگ شد قلب ترک خورده فروریخت زهم دیگرازمن شبحی مانده تکیده...لاغر


 دیگر از من تاشکستن نیست راهی خوب من! کاش میشد تا بدانی نیست اهی خوب من! من به پایانی رسیدم تا تو از نو بشکفی فرصت همراه بودن نیست گاهی خوب من

نوشته شده در جمعه 22 بهمن 1389 ساعت 11:37 ق.ظ توسط اشعه |

دوش وقت سحر از صبح بیامد خبری *** کی بی خبر از صبح همه بی خبری 
دانی که چنین پیام آمده یعنی چه *** یعنی که تویی در این فلک بازیچه

ای که خود هیچی و میپیچی به هیچ *** راستی آیا خبر داری ز هیچ؟
ما همه هیچیم و هیچی هست هیچ *** ای برادر کاندر این هیچی مپیچ

ای آنکه ز صبح تا شب هستی
در حیرت و در هوای مستی
دانی که کجا روی تو اندر ته خط؟
میری که رسی به نقطه آخر سر خط
 دستهایم در حنا بندان عشق 
سرخ سرخند در دل میدان عشق
با دوبیتی میزنم ساز و نوا
شاعری سرگشته وحیران عشق

آدمیت واژه ای بی انتهاست 
گه محبت گاه گاهی سخت خاست 
میرود بالا ولیکن جا گذاشت 
فطرت عشقش که اولی اولیاست

انفجار ما به پهلو میزند 
می کند و می برد سو میزند 
ناگهان رعدی شبیه یک شهاب 
چهارصد گل واژه را هو میزند


نوشته شده در دوشنبه 18 بهمن 1389 ساعت 11:45 ق.ظ توسط اشعه |


معلمم گفت:« زندگی را تعریف كن.» گفتم: « زندگی تعریف كردنی نیست.» نارا حت شد و نمره ام را صفر داد.
سالها بعد كه او را دیدم كه پیر شده بود و عصا به دست راه میرفت.
جلو رفتم و گفتم: «زندگی را تعریف كن.» آرام خندید و گفت: «زندگی تعریف كردنی نیست، زندگی را باید زیست!» لبخند زدم و دستش را بوسیدم.

من هستم! همیشه!

در رؤیاهایم دیدم كه با خدا گفت و گو میكنم.
پرسیدم:«چه چیز بشر تو را متعجب میسازد؟» خدا پاسخ داد:«كودكیشان.
اینكه آنان از كودكیشان خسته میشوند و عجله دارند كه بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها، آرزو میكنند باز كودك شوند.
اینكه آنها سلامتیشان را از دست میدهند تا پول بدست بیاورند و بعد پول خود را میدهند تا سلامتیشان برگرد.
اینكه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش میكنند. بنابر این نه در حال زندگی میكنند و نه در آینده.
اینكه به گونه ای زندگی میكنند كه گویی هرگز نمیمیرند و به گونه ای میمیرند كه گویی هرگز نزیسته اند.»

و من دوباره پرسیدم:«میخواهی كدام درسهای زندگی را بیاموزند؟» گفت:«بیاموزند كه ثروتمند كسی نیست كه بیشترین ها را دارد، بلكه كسی هست كه به كمترین ها نیاز دارد.
بیاموزند كه آدمهایی هستند كه آنها را دوست دارند، فقط نمیدانند چگونه احساس هایشان را بیان كنند.
بیاموزند كه دو نفر می توانند به یك نقطه نگاه كنند و آن را متفاوت ببینند.
بیاموزند كه كافی نیست كه فقط دیگران را ببخشند، بلكه خود را نیز باید ببخشند.»

گفتم:«آیا چیزی هست كه دوست داری به بندگانت بیاموزی؟» و خداوند گفت:«فقط بدانند من هستم! همیشه!»

در گذرگاه زمان، خیمه شب بازی دهر، با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد، عشق ها میمیرند، رنگ ها رنگ دگر میگیرند و فقط خاطره ها است چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می مانند.

هیچوقت عشق رو گدایی نكن چون معمولاً چیز با ارزش رو به گدا نمیدن.

میدونی لذت بارون چیه؟ اینه كه كسی اشكهاتو نمیبیبنه.

آدم دوست دارد، چون دوستدار دارد، همین. هیچ دلیلی برای دوست داشتن وجود ندارد.

چقدر عجیب است كه به نبودنت عادت نمیكنم، به نبودن تویی كه بودنت نیز بودنی نبود، چنانكه هرگز بودنت را حس نمیكردم.

گاهی وقتا چقدر ساده عروسك میشویم. نه لبخند میزنیم و نه شكایت میكنیم، فقط احمقانه سكوت میكنیم.

اگر بوی گلی را دوست نداری شاخه اش را نشكن.

به خودت مغرور نشو... چون برگ ها وقتی میریزند كه فكر میكنند طلا شدند.

از چشمان تنگ فیل فهمیدم، آنان كه غنی ترند محتاج ترند.

لحظه ها را دریاب، چشم فردا كور است، نه چراغیست در آن پایان، هرچه از دور نمایان است، شاید آن نقطه نورانی چشم گرگان بیابان باشد.

به خاطر عشق جنگ بكن ولی هرگز اونو گدایی مكن.

زندگی معلم بی رحمی است كه اول امتحان میگیرد و بعد یاد میدهد.

هرگز امید را از كسی سلب نكن شاید این تنها چیزی است كه دارد.

دنیا رو بد ساخته اند. كسی را كه دوست میداری تو را دوست ندارد، كسی را كه دوستت دارد دوستش نداری.

اما كسی را كه دوست داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آیین هرگز به هم نمیرسید و این رنج است. زندگی یعنی این.

الهی!

شنیدم كه فرمودی:«چه كنم با مشتی خاك، مگر بیامرزم


نوشته شده در دوشنبه 18 بهمن 1389 ساعت 11:42 ق.ظ توسط اشعه |

پدرم می گفت عشق یک شب است و پشیمانی هزار شب حالا هزار شب پشیمانم که چرا یک شب عاشق نبودم

می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش.

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم                                                     از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم                                            تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم                                         شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم

گر طبیبانه بیایی به سر بالینم به دو عالم ندهم لذت بیماری را


نوشته شده در یکشنبه 17 بهمن 1389 ساعت 11:39 ق.ظ توسط اشعه |

هیچ از خودت پرسیدی عاقبت این دل عاشق چه میشود؟؟؟
هیچ از خودت سوال کردی به کدامین گناه مرا تنها گذاشتی؟؟؟
کاش لحظه رفتن اندکی تامل می کردی و به گذشته می اندیشیدی.به گذشته ای نچندان دور.به روز اول اشنایی به قسم هایی که برای هم خوردیم و به قول هایی که به هم دادیم.
تو رفتی!!!
کاش هنگام رفتن تمام مهر و محبتی را که این دل ساده نسبت به تو کسب کرده بود با خود میبردی.کاش میدانستم صدای چه چه گنجشک ها روزی به پایان میرسد و من تنها می مانم.
تو رفتی!!!
چگونه دلت امد از دل ساده و قلب مهربانم بگذری.قلبی که به عشق تو می تپید و تو ان را تنها گذاشتی.بعد از تو نه بهار رنگ سبزی برایم دارد نه تابستان برایم معنایی.
تو رفتی!!!
آری تو رفتی و مرا در یخبندان بی کسی ها تنها گذاشتی.

نوشته شده در یکشنبه 17 بهمن 1389 ساعت 11:35 ق.ظ توسط اشعه |

امیـــــــــــــــــــــــــــــدوارم که بعد مــــــــــن خوشی نبینی

امیــــــــــــــدوارم که هر چه کردی به سرت بیاد یه روزی

خیر از عاشــــــقی  ندیدم ، ای خــــــــــــــــدا خوشی ندیدم

یه ندا از ته دنیـــــــــا ، رسیده باید بمیـــــــــــــــــــــــــــرم

که دیگه عاشـــــــــــق نباشم ، دیگه دلـــــــــــــــداده نباشم

نباشـــــــــــــــم تا که یه روز ، مثه حــــــــــــالا آواره باشم

مرگ من شـده یه چــــــــاره ، واسـه این دل بیچـــــــــــاره

اونیکه واسـش می مــــردم ، دل و کـرده پــــــاره پــــــاره

با دروغــــــــی که تو بستی ، دلـــــــــــمو آسـون شکسـتی

به خـودم گفتـــم که ای وای ، به خـــــــــدا چقدر تو پسـتی

این چه دردی بود خــدا جـون ، دل و کرده درب و داغــون

با غـــــــــــــم نبودنـش دل ، همیشـه بشـه پــر از خــــــون

خیـر از عاشــــــــقی نـدیـدم ، از دنیــــــــــــا خوشـی ندیدم

یه ندا از ته دنیــــــا ، رسیده باید بمیــــــــــــــــــــــــــــــرم


نوشته شده در یکشنبه 17 بهمن 1389 ساعت 11:33 ق.ظ توسط اشعه |


من سكوت خویش را گم كرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من كه خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
ای سكوت ای مادر فریاد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو در راهی داشتم
چون شراب كهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شكفت
تو مرا بردی به شهر یاد ها
من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سكوت ای مادر فریاد ها
گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو كجایی تا بگیری داد من
گر سكوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من

نوشته شده در یکشنبه 17 بهمن 1389 ساعت 11:24 ق.ظ توسط اشعه |

تو به من خندیدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز
سالها هست كه در گوش من آرام
                                          
خش خش گام تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان 
غرق این پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما
سیب نداشت 



نوشته شده در یکشنبه 17 بهمن 1389 ساعت 11:22 ق.ظ توسط اشعه |

عاشقان مستند و ما دیوانه ایم             
                                    عارفان شمع اند و ما پروانه ایم
            چون ندارم با خلایق الفتی                                    
                                            خلق پندارن ما دیوانه ایم
            درازل دادند چون جام الست                                
                                         تا ابد ما مست آن پیمانه ایم
           ظاهر مستی ماراخودمبین           
                                    در شكست نفس خود مردانه ایم
           كس نگردد واقف اسرار ما  
                                 زان كه همچون گنج در ویرانه ایم  


نوشته شده در یکشنبه 17 بهمن 1389 ساعت 11:13 ق.ظ توسط اشعه |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin