تبلیغات
aftab - کاروان

























aftab

کاروان رفته بود و دیده من

همچنان خیره مانده بود به راه

خنده میزد به درد و رنجم ، اشک

شعله میزد به تار و پودم اه

رفته بودی و رفته بود از دست

عشق و امید زندگانی من

رفته بودی و مانده بود به جا

شمع افسرده جوانی من!

شعله سینه سوز تنهایی

باز چنگال جان خراش گشود

دل من در لهیب این اتش

تا رمق داشت دست و پا زده بود!

چه وداعی،چه درد جانکاهی!

چه سفر کردن غم انگیزی

نه نگاهی چنان که دل میخواست

نه کلام محبت امیزی

گر در انجا نمیشدم مدهوش

دامنت را رها نمیکردم

وه چه خوش بود، کاندر ان حالت

تا ابد چشم وا نمیکردم

چون به هوش امدم نبود کسی

هستی ام سوخت اندر ان تب و تاب

هر طرف جلوه کرد در نظرم

برگ ریزان باغ عشق و شباب

وای بر من، نداد گریه مجال

که زنم بوسه ای به رخسارت

چه بگویم ،فشار غم نگذاشت

که بگویم : "خدا نگهدارت "

کاروان رفته بود و پیکر من

در سکوتی سیاه میلرزید

روح من تازیانه ها میخورد

به گناهی که : عشق میورزید

او سفر کرد و کس نمیداند

من در این خاکدان چرا ماندم

اتشی بعد کاروان ماند

من همان اتشم که جا ماندم


نوشته شده در سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 ساعت 08:00 ق.ظ توسط اشعه |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin