تبلیغات
aftab - تردید

























aftab

شب لحظه ی رسیدن به تو بود و عشق جاده ی وصال شب تاریك بود و

جاده پر از حادثه .فانوس به دست خود را به سمت باد سپرده بودم  و آمدم

 آمدم ای كه انتهای آن تو بودی ،

ماندم در دو راهی خیال و تردید و با خیال لحظه های شیرین با تو بودن را فریب

 دهم

 یا پا در جاده ای نهم كه انتهای آن تو بودی تا مرگ به یكباره بر

دستانمان بوسه زند .راه دراز بود .انتخاب سخت بود بودن با خیال تو و ماندن

 یا رفتن و نبودن با تو پا گذاشتم در جاده ای كه تردید پشتیبان آن بود نه خواب

 داشتم

و نه خوراك می رفتم و می زیستم بدون آنكه زندگی كنم دیدم چه شكوهی

 دارد

 رنج فراق را تحمل كردن به امید رزوی كه بیایی و در ته این جاده ی

وهم آلود دستان مرده ام را بگیری می رفتم و ندانستم كه مرگ هم از آغاز راه

 با من است .

شنیده بودم كه مرگ ترسناك و پلید است می آید و در بهترین لحظه های عمر

 را می گیرد

 شیرینی جان را .اما من مرگ را دیده بودم مرگ همسفر من در این راه

 شومی بود

 كه نه می شد بازگشت و نه رفت.به ته خط رسیدن كار آسانی بود و مرگ

 تنها كسی بود

 كه می توانست برای عبورم چاره ای بیندیشد .من خاك شدم .

گذشت زمان جز گردی از اندامم به زمین چیز دیگری نگذاشته بود منتظر بودم

 و در انتظار روزی كه بیایی و در اوج نا امیدی دیدم كسی را كه آمده بود فانوس

 به دست ،

تو بودی آمده بودی اما نه به دنبال من با دیگری آمده بودی غریبه بود

 اما نه برای تو .وقتی دیدمتان فهمیدم كه صیاد حیله گر زمان تو را

همه ی وجودم را از من گرفته بود .كسی كه برای او جان خویش را در خاك

 كردم

 دیگر مال من نبود .به كنارم رسیدی خشك و بی روح گویی غریبه بودم

 برای چشمانت به كنارم رسیدی سرد و آرام و مرگ این بار گریبان

 تو را هم گرفت تو تلی از خاك شدی در آغوشم .وجودت در وجودم

 آمیخت و همسفرت چه بی اعتنا خاك مقدس وجودت را لگد كوب می كرد

 وقتی رسیدی دیدم از عشق جز تلی از خاك نمانده است خاكی كه

هر لحظه ممكن بود طوفانی بیاید و هر ذره اش را به جایی بیفكند .

آن لحظه بود كه دیدم چقدر عاشق مرگم ،مرگ مثل تو نبود مرگ بی وفا نبود

 مرگ مرا با تمام وجودش دوست داشت .

شب لحظه ی رسیدن به تو بود و عشق جاده ی وصال شب تاریك بود و

جاده پر از حادثه .فانوس به دست خود را به سمت باد سپرده بودم  و آمدم

 آمدم ای كه انتهای آن تو بودی ،

ماندم در دو راهی خیال و تردید و با خیال لحظه های شیرین با تو بودن را فریب

 دهم

 یا پا در جاده ای نهم كه انتهای آن تو بودی تا مرگ به یكباره بر

دستانمان بوسه زند .راه دراز بود .انتخاب سخت بود بودن با خیال تو و ماندن

 یا رفتن و نبودن با تو پا گذاشتم در جاده ای كه تردید پشتیبان آن بود نه خواب

 داشتم

و نه خوراك می رفتم و می زیستم بدون آنكه زندگی كنم دیدم چه شكوهی

 دارد

 رنج فراق را تحمل كردن به امید رزوی كه بیایی و در ته این جاده ی

وهم آلود دستان مرده ام را بگیری می رفتم و ندانستم كه مرگ هم از آغاز راه

 با من است .

شنیده بودم كه مرگ ترسناك و پلید است می آید و در بهترین لحظه های عمر را می گیرد

 شیرینی جان را .اما من مرگ را دیده بودم مرگ همسفر من در این راه

 شومی بود

 كه نه می شد بازگشت و نه رفت.به ته خط رسیدن كار آسانی بود و مرگ

 تنها كسی بود

 كه می توانست برای عبورم چاره ای بیندیشد .من خاك شدم .

گذشت زمان جز گردی از اندامم به زمین چیز دیگری نگذاشته بود منتظر بودم

 و در انتظار روزی كه بیایی و در اوج نا امیدی دیدم كسی را كه آمده بود فانوس

 به دست ،

تو بودی آمده بودی اما نه به دنبال من با دیگری آمده بودی غریبه بود

 اما نه برای تو .وقتی دیدمتان فهمیدم كه صیاد حیله گر زمان تو را

همه ی وجودم را از من گرفته بود .كسی كه برای او جان خویش را در خاك

 كردم

 دیگر مال من نبود .به كنارم رسیدی خشك و بی روح گویی غریبه بودم

 برای چشمانت به كنارم رسیدی سرد و آرام و مرگ این بار گریبان

 تو را هم گرفت تو تلی از خاك شدی در آغوشم .وجودت در وجودم

 آمیخت و همسفرت چه بی اعتنا خاك مقدس وجودت را لگد كوب می كرد

 وقتی رسیدی دیدم از عشق جز تلی از خاك نمانده است خاكی كه

هر لحظه ممكن بود طوفانی بیاید و هر ذره اش را به جایی بیفكند .

آن لحظه بود كه دیدم چقدر عاشق مرگم ،مرگ مثل تو نبود مرگ بی وفا نبود

 مرگ مرا با تمام وجودش دوست داشت .

نوشته شده در جمعه 20 اسفند 1389 ساعت 09:00 ق.ظ توسط اشعه |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin